نمیخواستم دیگر از کسی در این سرا اسم بیاورم و بر او خردهگیری کنم. اما حساسیتِ این روزها و انبوهِ تخریبهایِ سادهانگارانه و مطلقنگرِ مهستیِ شاهرخی نسبت به جنبشِ سبز وادارم ساخت تا چنین کنم.
در ابتدا بگویم که این خردهگیریهایِ تند هیچ بهمعنایِ نفیِ شخصیتِ فرهنگی و حضورِ بسیار مفیدِ
مهستیِ شاهرخی در فضایِ مجازی نیست. او با راهاندازی چند وبلاگ و چاپِ نوشتارهایِ آگاهیبخش و قراردادنِ پیوندهایِ ارزشمند به دیگر سایتها به خوانندگانِ خود (که من یکی از آنها هستم) خدمتِ بزرگی کرده است! نیز این خردهگیریها بهمعنایِ نفیِ انساندوستیِ آشکارِ او نیست. اما داستانِ رویکردِ سیاسیِ او، بهويژه نسبت به انتخاباتِ دهمِ ریاستجمهوری و رخدادهایِ پیش و پس از آن همچون نمونهای از موضعگیریِ پارادوکسیکال و حاکمیتِ احساس بر عقل (آنهم در یکی از سرنوشتسازترین فرازهایِ تاریخیِ این مرز و بوم) شایستهیِ سنجش است.
پیش از هر چیز برایِ آشناییِ بیشتر با نوعِ مواجههیِ خانمِ شاهرخی با باورها، رویدادها و اشخاص، به چند نمونه از داوریهایِ گذشتهیِ او اشاره میکنم:
1. «برایِ لجنمال کردنِ دیگران به سخنانِ چماقدارانِ گذشته و اکنونِ ولایت ایمانِ کامل دارم.» این اصلی ست که خانمِ شاهرخی با چنگ زدن به آن، برایِ محسنِ مخملباف (با استناد به
چماقدارِ نسوز دهنمکی) و برایِ ابراهیمِ نبوی (با استناد به
چماقدارِ نیمسوز امیرفرشادِ ابراهیمی) پروندهسازی میکند. این مورد نشان میدهد که نفرتِ متورم در وجودِ او ناگزیر بهشیوهیِ غیرِانسانیِ «توسل به هر وسیله برایِ رسیدن به هدف» انجامیده است.
2. تنفرِ مهستیِ شاهرخی از رژیمِ اسلامی سببِ توهمِ مزمنِ توطئه و بدبینیِ بیمارگونه نسبت به همهچیز و همهکس شده است، تا جایی که این حالت به رویدادهایِ هنری نیز سرایت کرده است. تقدیر از دو هنرمندِ ایرانی توسطِ دو کشورِ غربی به
زد و بندِ آن کشورها با رژیم بازگردانده میشود؛ خرسِ برلینیِ اصغرِ فرهادی برایِ او مرتبط با جنایتِ میکونوسِ جمهوریِ اسلامی است. این مورد نشان میدهد که خانمِ شاهرخی در داوری بسیار بر خود آسان میگیرد و بیگانهترین چیزها در جهان را نیز بهسادگی با یکدیگر هماغوش میسازد.
3. توهمِ توطئه و همهمزدوربینی تا جایی پیش میرود که نوشتارِ البته بیارزشِ اکبرِ گنجی (که در بهترین حالت رونویسیِ ناشیانهای از آرایِ نیکفر و دیگران است) سبب میشود تا خانمِ شاهرخی کلِ نوشته را در جهتِ پشتیبانی از جمهوریِ اسلامی بداند (که صدالبته چنین نیست و جهتِ نوشته درست وارونه است.) و
حتی از کردهیِ پیشینِ خود در پشتیبانی از اکبرِ گنجیِ زندانی پشیمان شود. این مورد نشان میدهد که خانمِ شاهرخی در تحلیلِ اندیشهها بسیار سستذهن است چرا که به نتیجههایی سراسر بیگانه با منطقِ نوشته میرسد و در شناختی که نسبت به دیگران دارد نیز بسی متزلزل است چرا که یک گفتگویِ تلفنی سبب میشود تا معترض نزدِ او به مزدور بدل گردد.
اکنون و با در نظر داشتنِ این سه نمونه، به بررسیِ روندِ جهتگیریِ پرنوسان و ناسازگارِ مهستیِ شاهرخی نسبت به رخدادهایِ پیش و پس از انتخاباتِ اخیر میپردازم:
او پیش از انتخابات کسانی را که از موسوی پشتیبانی کردند به انواع و اقسامِ برچسبهایِ غیرِاخلاقی نواخت و بهعنوانِ نمونه رضا کیانیان را
طیِ یک عملیاتِ تروریستی (از نوعِ ترورِ شخصیت) قدرتطلب معرفی کرد. البته در همان «متن بهمثابهیِ گلوله» مناظرههایِ انتخاباتی را نمایشی ساختگی دانست و با نسبت دادنِ صفاتی چون «جاهل، سطحی و ظاهرپست» به مردمانِ ایران، نهایتِ احترام و باورِ خود را نسبت به هموطنانش ابراز داشت. (تنها نمیدانم ناگهان چگونه این مردمِ نادان نزدِ او به هوشیار
ارتقایِ رتبه یافتند؟!)
تمسخرِ مردمِ ایران بهخاطرِ شرکت در انتخابات تا شبِ اعلامِ نتایجِ آرا نیز از سویِ ایشان پیگیری شد. وانگهی رخدادهایِ پس از انتخابات نیز نتوانست ذهنیتِ به تبعید رفتهیِ او را دگرگون سازد. از این رو دادخواهیِ ملتِ ایران پس از کودتایِ انتخاباتی نیز به بدترین و زنندهترین شکلِ ممکن از سویِ مهستیِ شاهرخی به سخره گرفته شد. دو روز پس از کودتا، او ناآرامیهایِ تهران را با تصویری تمسخرآمیز
دروغ خواند. دوشنبهشب و پس از راهپیماییِ باشکوهِ مردمِ سرزمیناش در اعتراض به کودتا و سرکوب،
همصدا با همان رژیمی که از مهستیِ شاهرخی «حجمی از نفرت» ساخته است، مدعی شد که درخواست از دولتِ فرانسه برایِ بهرسمیت نشناختنِ کودتایِ انتخاباتیِ ولیِفقیه یعنی دخالتِ آشکار در مسایلِ داخلیِ ایران. و بهفرجام در شرمآورترین موضعگیری،
او بزرگترین راهپیماییِ دادخواهانه و همهنگام مدنیِ ملتِ ایران را بهطعنه «بیعت با میرحسینِ موسوی» نام نهاد و اینبار دیگر از همنوایی نیز فراتر رفت و با پیشی گرفتن از رهبرِ جنایتکارِ جمهوریِ اسلامی، خونِ ریخته شده در آن روز را به گردنِ هموطنانش انداخت.
اما
آرام آرام مهستیِ شاهرخی از جنبشِ شکلگرفته متوقع میشود و این چشمداشت در اولین نمودهایِ خود به شکلِ بغض و حسرت خود را آشکار میسازد. او از پیرزنِ چادریِ پیوسته به جمعیتِ معترضان، شورِ جوانی، آرزوهایِ بر باد رفته و روزهایِ در به دریاش در کوچههایِ غربت را طلبکار است. (گویی پیرزن با آن ظاهر، نزدِ مهستی به نمادی از ارزشهایِ رژیم بدل شده باشد.)
یک هفته پس از آنکه او راهپیماییِ تاریخیِ بیست و پنجم خرداد را به سخره گرفته بود، در تظاهراتِ اعتراضآمیزِ پاریس شرکت میکند و پندهایی را خطاب به برگزارکنندگانِ مراسم مینویسد.
این نوشته اولین موضعگیریهایِ خانمِ شاهرخی نسبت به روشِ برگزاریِ اعتراضات و در واقع سیاههیِ توقعهایِ او از برگزارکنندگان است. نزدِ او بدونِ هیچ دلیلی، پارچهیِ سبز صفتِ «سیدی» بهخود گرفته و باز هم بدونِ هیچ وجهی جایگزینِ پرچمِ ایران معرفی شده است! چیزی به درازا نمیکشد که مهستیِ شاهرخی شروع میکند به تعیینِ مختصاتِ انقلابِ نوینِ ایران (
1،
2،
3)
او در همین لیستِ توقعها گله میکند که طرحِ تنهایِ «برکناریِ خامنهای و مترسکانش» شورِ آزادیخواهی و خواستهایِ مردم را نادیده گرفته است چرا که از دیگر جنایتکارانِ دورهیِ سیسالهیِ رژیم هیچ خبری نیست؛ گویی خانمِ شاهرخی از خواستهایِ مردم آگاهیِ دقیق دارد و گویی این اعتراضها اصلاً و ابداً بهخاطرِ خیانت در آرایِ مردم و سرکوبِ پس از آن شکل نگرفته است.
مهستیِ شاهرخی همهچیز را یکجا میخواهد. انگار نه انگار که شرایطِ سیاسیِ کنونی رفتارِ متناسب با آن را میطلبد. نفرتِ لبریز در وجودِ او مانعِ هرگونه خردورزی در تحلیلِ وضعیتِ امروزین و موقعیتسنجی در جهتِ ساماندهیِ متناسبِ رفتار و کردارِ سیاسی گردیده است. در واقع او در شناختِ ماهیتِ جنبشهایِ اعتراضیِ این یک ماه یکسره به وادیِ بدفهمی و فرافکنی درافتاده است. مهستیِ شاهرخی در درونِ خود نگران است؛ نگرانِ کوچکترین همنوایی با کلیتی بهنامِ جمهوریِ اسلامی. چنین هماوازیای او را به پارادوکس دچار میسازد و با نفرتی که سراسرِ وجودش را فراگرفته سازگار نمیافتد. اما آیا دلبستنِ ناگهانی (پس از دورهای بدبینی) و متوقع شدنِ یکباره (پس از دورهای تمسخر) از جنبشی که دستِکم در شرایطِ کنونی هیچ مصلحتی جز مشروطهخواهی ندارد، رویکردی سازگار است؟ مهستیِ شاهرخی از «جنبشِ سبز» چیزی را میطلبد و زمان – مکانِ سیاست چیزی دیگر؛ او میخواهد چنین جنبشی برانداز باشد، حال آنکه این جنبش از اساس خود را درونِ چهارچوبهایِ جمهوریِ اسلامی تعریف کرد و تا زمانی که کوشش برایِ تحققِ شعارِ «برکناریِ خامنهای» ناکام نگردد، ناگزیر همچنان در همان چهارچوبها باقی خواهد ماند. عقلانیتِ «
شعارِ محدود، مقاومتِ نامحدود» هیچ جایی در احساسِ حاکم بر ذهنِ خانمِ شاهرخی ندارد. او رژیم را نمیخواهد و برایش نیز مهم نیست که جنبشِ اعتراضیِ شکلگرفته چه خواستهایِ روشنی دارد.
نفرتِ او از رژیمِ اسلامی به جهتگیریاش نسبت به جنبشِ سبز نیز سرایت کرده است. از
تمسخرِ جنبش به
توقعگری نسبت به آن رسیده و دور نیست که در نهایت همه و همه را نمایشِ ساختگیِ رژیم بنامد و فرجامِ این رفتارهایِ متناقض و فرافکنیِ آرزوهایِ بربادرفته به گردنِ جنبشی یکسره متفاوت،
سرخوردگی باشد و بس! واقعیت آن است که ترککنندگانِ وطن در دههیِ شصت
چنان نفرتی از میرحسینِ موسوی دارند که هرگز چشمِ دیدنِ کامیابیِ او را در جذبِ طبقهیِ متوسط و جوانان پس از بیست سال دوری از سیاست نداشتند. بخشی از آنان از پیروزیِ ساختگیِ احمدینژاد بسی خرسندند چرا که نزدِ آنان بازجویِ پستی چون او نسبت به دولتمردِ شاخصی چون میرحسینِ موسوی برتری دارد! آنان در دههیِ سیاهِ شصت ماندهاند و نفرتِ خود را بهتمامی بازتولید کردهاند. پس چندان هم نباید شگفتآور باشد که مهستیِ شاهرخی «جنبشِ سبز» را با صفاتی چون «اسلامی، سیدی، حزبِ قمرِبنیهاشم،
دستهیِ سینهزنیِ سیار و دارایِ پرچمِ اسلامِ عربستانِ سعودی» معرفی کند.
مهستیِ شاهرخی پافشاری دارد که بگوید «
ما با مردم هستیم» اما مشکلِ بنیادین آن است که مردم با ایشان نیستند و رویاهایِ این جماعت هیچ هماغوشی با خواستههایِ اینجایی و اکنونیِ مردم در شرایطِ سیاسیِ پس از کودتا ندارد.
بهکار بردنِ واژهیِ احمقانهیِ «مردمِ حقیقیِ ایران» من را به یادِ تعبیرِ «اسلامِ حقیقی» میاندازد. خانمِ شاهرخی برایِ انکارِ واقعیتِ مردمِ ایران، نزدِ خود حقیقتی برایِ مردم در خیالاتش پرورانده تا بتواند بهآسانی از ایرانیانی مثالی دم بزند و آنچه از سویِ همین ایرانیان در جهانِ ماده روی میدهد را انکار کند. او سپس برایِ مردمِ ایران شروع به مرثیهسرایی میکند. اما اگر مردمِ ایران به گفتهیِ او «بینوا» هستند و «رنگ به چهره ندارند» با اینحال بهخوبی میدانند در چه شرایطِ سیاسی بهسر میبرند و نیازی ندارند تا مهستیِ شاهرخی از جانبِ آنان اشک بریزد و نسخه بپیچد. مردمِ بینوایِ ایران بهمراتب آگاهتر از او هستند و رژیم را بهتر میشناسند. پس رفتار و کنشِ سیاسیِشان نیز با ماهیتِ همین رژیم تناسب دارد و گام به گام بهپیش میرود. گلایه در این مورد که چرا (برایِ آویزان ساختن از برجِ ایفل) بهجایِ طومارِ سبزِ «احمدینژاد رییسجمهورِ ما نیست» ننوشتهاند «ما جمهوریِ اسلامی نمیخواهیم» بهخوبی نشانگرِ بیگانگیِ گوینده نسبت به فهمِ ماهیتِ اعتراضهایِ درون و بیرونِ کشور و چشمداشتِ نابجایِ مهستیِ شاهرخی از جنبشی ست که خواستههایش با آرزوهایِ او فاصلهیِ بسیار دارد! خانمِ شاهرخی خسته شده است و چنانکه خود گفته، جنبشِ اعتراضی او را از
رخوتِ چندین و چند سالهاش در غربتِ غرب بیرون آورده و
سبب شده تا او باز جسارتِ داشتنِ رویا را بهدست آورد و اکنون با شتابی فراوان، تمامِ آرزوهایِ بر باد رفته و رویاهایِ انباشتهاش را از این جنبش طلب میکند. اما «مبارزه با رژیمِ اسلامی راهِ میانبر ندارد» و این همان چیزی ست که مهستیِ شاهرخی نمیتواند یا نمیخواهد بپذیرد. در واقع این جنبش هنوز نیز اهدافِ درونرژیمیِ مشخصی دارد و راهِ درازی در پیش است تا خواستهیِ جنبشِ کنونی به مرزِ سرنگونیِ رژیم برسد.
مهستیِ شاهرخی حتی شعارِ نمادینِ «رایِ من کو؟» را تاب نمیآورد. او اساساً از فهمِ
معنایِ ژرفِ نهفته در این شعار ناتوان است. و میتوان پرسید که اگر هم میفهمید، آیا از بن و بنیاد دلنگرانیهایِ اساسیِ جنبشِ اعتراضی هیچ اهمیتی برایِ همانندهایِ او دارد؟
اگر کسانی جرات میکنند که از بهانحراف کشاندنِ جنبشِ کنونی سخن به میان آورند، در برابر ما نیز چنین حقی داریم تا بگوییم طرحِ شعارهایِ نامحدود با این مقاومتِ خندهدارِ پشتیبانانش در پاریس و لسآنجلس، در شرایطِ این روزها تنها ایستادگیِ کنونیِ ملت را بر سرِ شعارهایِ محدودِ خود بهناکامی میکشاند.